سيد محمد دامادى

79

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

هر چند شاعرى به گدايى فتاده است * من شاعرم بنام ، ولى نيستم گدا از نظمِ من ، تقاضا هرگز نخواند كس * وز شعرِ من ، نشان ندهد هيچ كس هجا ( 45 ) در شاعرى ز جمع گدايان مخوان مرا * وز بندگى ز جملهء أَوباش مَشمُرَم فَرِّ هماى دارم ليكن مرا چه سود ؟ * چون وقت قوت ، همچو سگان استخوان خورم ( 46 ) از ديدگاه جمال ، شاعرى و نويسندگى به تعطيل افتاده است . ارتزاق از طريق شاعرى ممكن نيست و عمرى را كه در ستايش ممدوح سپرى ساخته ، آب در غربال پيموده است ! به اين ابيات او بنگريد : نه ز ممدوح هيچ بهروزى * نه ز مخدوم هيچ پاداشَن نعمتِ اين ، گرسنگىِ شكم * خلعتِ آن ، برهنگىِ بدن در وفا چون گُل و گَهِ وعده * همه را خوش زبانىِ سوسن اين گَهِ جود ، صبر كن آرى * و آن گهِ مدح ، شاد باش أحسن من به أحسنت و شادباشِ تهى * خويشتن را نبينم ايچ ثَمَن دوخته خلعتِ ثناىِ همه * خود برهنه نشسته چون سوسن عمر ، كان وقفِ مدحشان كردم * آب پيموده‌ام به پرويزن بس فراخ است ، حرص را ميدان * سخت تنگست ، رزق را روزن هست در كار كِلك و شغل دَويت * عُطلتِ ديگ و عزلتِ هاون نه توان زيست اين چنين مسكين * نه بشايد گذاشتن مسكن هست بر پاىِ من دو بند گران * علقتِ چار طفل و حُبِّ وطن ( 47 ) نه هيچ راحت ديدم ، ز هيچ ممدوحى * نه هيچ فايده بردم ز شعر و نظمِ سخن همى بپيچم بر خود چو ريسمان زين قوم * كه تنگ چشم و سبك سرترند از سوزن ( 48 ) مگر نه اين است كه هر قدر فهم انسان عميق‌تر و قوّهء ادراك آدمى قوىتر و